خرید بک لینک

هرموقع این آهنگ پلی میشه یاد اون روز صبح میفتم که داشتیم باهم میرفتیم خانه سالمندان

رو اون صندلیهای بلند ته اتوبوس نشستیم

تو سمت چپمی.پنجرههای اتوبوس بازه

صندلیها جوری خالین که انگار قرنهاس کسی روشون ننشسته

باد میزنه و چتریهام به صورتم چنگ میندازن

باد،صندلیهای خالی رو میبره

سقف اتوبوسو میبره

باد،تو رو میبره...

و حالا من تنها روی یه صندلی خاکستری وسط یه جاده بیانتها نشستم

دیگه هندزفری تو گوشم نیست

این بار،این جادهس که داره آهنگو برام مینوازه

آهنگ در امتداد جاده به من حمله میکنه

و من هر چقدر میدوم جاده به پایان نمیرسه...

برچسب: نویسنده: یونا محمدپور تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 23:56

صفحه بندی